|
"روزان نوشت"
|
چنان انگشت شست رفته بیرون
ز جورابی که سوراخ ست شادم
به آزادی خود می بالم اما
ز بند دیگر انگشتان به دادم
بگو چندان که جانت هم در آید
ولی من نه کمم بلکه زیادم
چنان گویند با من این جنابان
که گویی من نباتم بل جمادم
به شوخی یا به جد من کنده کارم
که بهر کندن گورت بزادم
لباس فقر و درویشی بپوشم
ولی پوشاندن گندت مبادم
چنان می گفت درویشی معظم
« که بادمجان به رفسنجان نهادم »
اگرچه با یکی شان جور جورم
نه چپ ، نی راست بلکه حزب بادم
خری گوید که من فصل الخطابم
خسی گوید که من باب المرادم
ز دانشمندی و از کاردانی
بسی بر درب ایرانی نهادم
بکرد انگشت آزاده، اشاره
که می درّاندت این امتدادم
هنوزت شام رسوایی نباشد
که در آغاز راه بامدادم